از اولین شب، هلال ماه را با تیکه های خورد و پراکنده ی قلبم دنبال کردم
با دلتنگی شب اول را به صبح رساندم
با آغوش خیالت شب دوم را سحر کردم
با لبخند امید بخشت شب سوم را سپری کردم
با گرمای دست هایت شب سرد چهارم را گذراندم
با خیال چشم خمارت شب پنجم را به سپیده کشاندم
با تنین روح نواز صدایت شب ششم را دیدار کردم
با امید فرداهای با تو بودن شب هفتم را به پایان رساندم
با عطر مست کننده تنت شب هشتم را به سر بردم
با نوازش آرامش بخش نگاهت شب نهم را به سپیده رساندم
با یاد اولین شعرت برای من شب دهم را تا نیمه صبح کشاندم
با یاد اشک های گرمت روی سینه هایم شب یازدهم را سپری کردم
با یاد سنگدلی زمانه شب دوازدهم را با گلایه به صبح رساندم
با یاد سکوت پر از غمت شب سیزدهم رابه سحر خوش آمد گفتم
با یاد دست های سردم لابه لای انگشتانت شب چهاردهم را سپری کردم
اکنون هلال ماه من قرص کامل است
اما هلال قلب شکسته ام هنوز کامل نگشته است
از اول شروع می کنم، این شب های پر از غم دلتنگی را
بگو به من تا کی ادامه دهم؟
بار الهی تو بگو؟
چرا هیچ سخن نمی گویی؟
چرا نمی شنوی؟
چرا نمی بینی؟
چرا جوابم را نمی دهی؟
تا کی ......؟ تا کی..........؟